من در سرزمینی زندگی می کنم که زبانش پارسی است اما به آن فارسی می گویند چون عرب (( پ )) ندارد

بلاگ شخصی علی مومنی برای : آسوده و سالم گذراندن ترم های پیش رو و تعامل با دوستان

شاهکاری از استاد شهریار
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی: شعر بسیار زیبا و دل نشین خان ننه ، استاد شهریار

مادر بزرگ

خان ننه ، کجا ماندی ؟

الهی دور سرت بگردم

آخه چرا من تو رو گم کردم !

دیگه مثل تو  پیدا نمیشه

اون روزی که تو مردی ، عمه آمد

منو به یه ده دیگه ای برد

منه بچه ، چه می فهمیدم ؟

بچه ها سرم را گرم کردند

چند روزی آنجا ماندم

وقتی برگشتم ، دیدم

رختخوابت رو جمع کردن

نه خودت هستی و نه رختخوابت !

پرسیدم : خان ننه ام کو ؟

گفتند : خان ننه رو

به کربلا بردن

تا شفاشو  از اونجا بگیره

سفرش سفر درازی هست !

یکی دو سالی طول می کشه تا برگرده

آنچنان گریه جگر سوزی می کردم

چند روزی آنچنان داد و فریاد کشیدم

که صدا و سینه ام گرفت

او وقتی من پیشش نباشم ،

خودش هیچ کجا نمی تونه بره

چه شده که بدون من به این سفر

خودش تنهائی گذاشته و رفته؟

در حالی که از همه قهر کرده بودم

به همه با اخم نگاه کردم

بعد شروع کردم که : من هم

به دنبال اون می رم

گفتند : برای تو هنوز زود هست

بر سر مزار امام

نمیشه بچه رو برد !!!

تو بشین قرآن رو بخون

تا تو اونو تموم بکنی ، شاید

خان ننه هم از سفر برگرده !

با عجله در حال ازبر کردن

قرآن را خواندم و تمام کردم

که برات بنویسم : حالا برگرد

دیگر قرآن را تمام کردم

وقتی برمی گردی ، برایم سوغاتی بخر

 

اما هر نامه ای که برات می نوشتم

چشمان پدرم از اشک پر می شد

تو هم که برنگشتی !

چند سال با این انتظار

روز و هفته را می شمردم

تا به تدریج چشم باز کردم و

همیدم که تو مرده ای

بفهمی و  نفهمی هنوز هم

در دلم گمشده ای هست

چشمانم  همیشه به دنبالت می گرده

چه سختند این گمشده ها

خان ننه جانم ، چه می شد

دوباره تو را پیدا می کردم

دوباره روی پاهات

می افتادم و گریه می کردم

دستامو مثل طناب حلقه می کردم و

پاهات رو می بستم

تا نمی توانستی بری !

شبها وقتی می خوابیدیم ، تو هم

منو در آغوشت می گرفنتی

منو به آغوشت می فشردی

گاهی روی بازوهایت می انداختی

در حالی که تلخی دنیا رو رها می کردیم

دو تائی شیرین می خوابیدیم

هیچ وقت دعوام نمی کردی

هر کس هم دعوام می کرد

تو از من حمایت می کردی

وقتی مادرم منو می زد

منو از دستش می گرفتی و می بردی

آن علاقه و دوست داشتن

در کسی دیگر هم پیدا می شه؟

دلم میگه : نه نه

آن علاقه عمیق با صفا

مانند دوران عزیزی من

همراه تو رفت و تمام شد

خان ننه خودت می گفتی

که : خداوند به تو در بهشت

هر چیزی که بخواهی ، خواهد داد

این حرفت را به خاطر داشته باش

  به من قولشو دادی

اگر چنان روزی داشته باشم

می دانی از خدا چه می خواهم ؟

به حرفم خوب گوش کن ؛

در کنار تو دوران کودکی را !

خان ننه ،وای ! چه می شد

کودکی ام رو دوباره پیدا می کردم

دوباره به تو می رسیدم

با تو هم آغوش می شدم

  با تو گریه می کردم

در حالی که دوباره کودک می شدم

در آغوشت می خوابیدم

هیچ چیز دیگری نمی خواستم

دیگر من از خدایم

اگر چنان بهشتی وجود داشته باشد